تبليغاتX
پرستاری وکامپیوتر
به نام خداوند جان وخرد
لیلی سبوی عشقی بود که مجنون کامی از او نگرفت
سبوی لیلی, پیش از رسیدن به ساحل سرخ مجنون شکست
شکست و
قصه ی تشنه کامان ابدی شد
سالهاست که سبوی لیلی می شکند
و مجنون ناکام می شود
قصه ی لیلی ومجنون, قصه شکستن سبوست
و نا کامی دل
.......قصه سرخ ابدیت
*****
...بارالها
مرا از حکمتی که گریه نمی اورد
فلسفه ای که نمی خنداند
و عظمتی که در برابر کودکان سرخم نمی کند
دور نگهدار
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 19:3  توسط هوشمند محمدی  | 

کاش ميشد عشق را تفسير کرد

خوابه چشمان تو را تعبير کرد

کاش ميشد همچون گلها ساده بود

سادگی را با تو عالمگير کرد

کاش ميشد در خراب آباد دل خانه احساس را تعمير کرد

کاش ميشد در حريم سينه ها عشق را با وسعتش تکثير کرد

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 6:9  توسط هوشمند محمدی  | 

درد عشق و انتظار    دارم زآن شب یادگار     در آن شب سرد پاییز    آهنگ سفر میکردی    از رهگذری  محنت خیز              دیدم که گذر میکرد ی

تو رفتی و دلم غمین شد    قرین اه آتشین شد   از آن شبی که بر نگشتی    جهان چه شادی آفرین بود     به چشم من غم آفرین شد    از آن شبی که بر نگشتی

از آن شب سرد خزان شبها گذشته   داستان باده و مینا گذشته      روزگاری بر من تنها گذشته   

تو رفتی و دلم غمین شد    قرین  اه آتشین شد   از آن شبی که بر نگشتی 

منم چو چشمه سرابم     چو نقش آرزو برارم     هر چه قصه و فسانه ام       بلرزدم ز دل نسیمی    بوقت زندگی حبابم  در زمانه بی نشانه ام

آرزو آرزو ای سراب بیکران           ای امید بی نشان         ای که شعله های تو آتشم زند بجان            عشق من بود گناه من

منم عاشق منم رسوا بار غم بدل نشسته ای

منم عاشق منم شیدا  مرغ بال و پر شکسته ای

چرا از ما تو ای زیبا رشته الفت گسسته ای               نمی پرسی زحال ما فارغ از این حال خسته ای

جز به دل مشتاقش غمهایی نمیسازد                آنچه ندارد سوزی دیوانه نمی سازد               سوز دل بود گواه من

منم چو چشمه سرابم     چو نقش آرزو برارم     هر چه قصه وفسانه ام         بلرزدم ز دل نسیمی    بوقت زندگی حبابم  در زمانه بی نشانه ام

 هر چه قصه وفسانه ام         

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 6:5  توسط هوشمند محمدی  | 

یک نفس با ما نشستی خانه بوی گل گرفت

خانه ات آباد کین ویرانه بوی گل گرفت

از پریشان گویی ام دیدی پریشان خاطرم

زلف خود را شانه کردی شانه بوی گل گرفت

پرتو رنگ رخت با آن گل افشانی که داشت

در زیارت گاه دل پروانه بوی گل گرفت

لعل گلرنگ تو را تا ساغر و می بوسه زد

ساقی اندیشه ام پیمانه بوی گل گرفت

عشق بارید و جنون گل کرد و افسون خیمه زد

تا به صحرای جنون افسانه بوی گل گرفت

از شمیم شعر شور انگیز آتش عاشقان

ساقی و ساغر می و میخانه بوی گل گرفت

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 5:56  توسط هوشمند محمدی  | 

آدما وقتي به دنيا ميان تو گوششون اذان ميگن،وقتي

 

هم ميميرن پشت سرشون نماز مي خونن.چقدر عمر

 

آدما كوتاهه

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 5:40  توسط هوشمند محمدی  | 

كسي  ديگر نمي كوبد در اين خانه ي متروك و ويران را

 

كسي ديگر نمي پرسد چرا تنهاي تنهايم

 

و من چون شمع مي سوزم و ديگر هيچ چيز از من نمي ماند

 

و من گريان و نالانم

 

و من تنهاي تنهايم

 

درون كلبه ي خاموش خويش اما

 

كسي حال من غمگين نمي پرسد

 

و من درياي پر اشكم

 

كه توفاني به دل دارم

 

درون سينه ي پر جوش خويش اما

 

كسي حال من تنها نمي پرسد

 

و من چون تك درخت زرد پاييزم

 

كه هر دم با نسيمي مي شود برگي جدا از او

 

و ديگر هيچ چيز ازمن نمي ماند

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 5:36  توسط هوشمند محمدی  | 
 
منبع اصلي كدهاي جاوااسكريپت
www.iroweb.com